![]() |
![]() |
|
| عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد.... |
|
1 این داستان لوسو بی مزه مربوط می شود به خیلی وقت پیش. یه سنگ بزرگ از اسمون افتاد پایین و خورد تو سرمون.حرف زدن یادمون رفت.خودمون نمی فهمیم ولی همه میگن داریم کلمه هارو اشتباه به کار می بریم.اشتباه که نه انگار داریم یه جور دیگه حرف می زنیم.خیلیا خوششون می یاد بعضیا هم نه! وبلاگ مهدی موسوی(غزل پست مدرن) به این آدرس تغییر کرد: www.bahal22.persianblog.ir تعداد محدودی از چاپ دوم کتاب آخر دکتر مهدی موسوی «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» موجود است که توسط «مرتضی شاهین نیا» (که مسوول پخش چند نشر مهم است) آماده ی پخش به سراسر کشور می باشد. قیمت آن 7900 تومان درنظر گرفته شده که مطمئنا با توجه به تعداد صفحات این مجموعه، زیر قیمت بازار است. فقط با توجه به آنکه تعداد کتاب های باقی مانده در دست ایشان کم است (کم تر از 100 نسخه) اولویت با کسانی است که زودتر با آقای شاهین نیا تماس بگیرند و هماهنگ کنند: مرتضی شاهین نیا 09398277401 و البته در این پخش، آثار بسیاری از شاعران خوب دیگر کشور را هم با هزینه های بسیار پایین می توانید تهیه کنید مثلا: کتاب «اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم» که در سال 1384 به چاپ رسانده بودم را تنها با 1500 تومان، کتاب «یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها» اثر «فاطمه اختصاری» که یک شعر از این مجموعه هم در آلبوم جدید شاهین خوانده شده با تنها 3000 تومان، کتاب «بردن توله گرگ ها به مهدکودک» اثر «الهام میزبان» که به زودی با همکاری «مهدی معتمدی» آلبومی روانه ی بازار می کند تنها با 3000 تومان، کتاب «پروانه در بایگانی» اثر «وحید نجفی» عزیزم که به زودی مجموعه ی جدیدش نیز به بازار می آید تنها با 2000 تومان کتاب «این فقط یک روایت گیج است» از «طیبه حسین زاده» عزیز فقط با 1800 تومان، کتاب «چرا که یوزپلنگ نشدم» اثر «حمید تقی آبادی» عزیز تنها با 1000 تومان، کتاب «بحران رهبری ادبی» که یکی از مهم ترین کتاب ها در زمینه ی نظریات «دکتر براهنی» است با آن حجم عظیم و تعداد صفحات، تنها با 4000 تومان، کتاب «استکانی کنار بعدازظهر» اثر «زهرا گریزپا» تنها با 1300 تومان، کتاب «دست» اثر «رضا سالاری» تنها با 1800 تومان، کتاب «خودکشی عمیق یک بعدازظهر» اثر «هدیه مهاجر» فقط با 1800 تومان، کتاب «کلمات زیر بال کلاغان» از «رضا ترینان» با 2000 تومان، و در انتها مجموعه ی «دوئل با کسی که دوستش نداشتم» از «اعظم موسوی» با 2000 تومان . گریس هفده سالش بود. من نوزده سالم بود. من بیست و چهار سالمه. . عاشق هم بودیم. تا حالا کسی رو دوست نداشتم.راستش هرچی فکر میکنم هیچ کس رو دوست ندارم.کنار اومدن با دیگران خیلی برام راحته اما دوست داشتنشون سخته.راستش نمی دونم دوست داشتن یعنی چی و به چه دردی می خوره.یکی از دوستام عاشق شد.6 ماه بعد خودکشی کرد. 2 گریس نور ضعیف صبح در اتاق افتاده بود. . همین طور دراز کشیده بودم به تماشای شکفته شدن روز و بعد به گریس خیره شدم که خواب خواب بود. . گرمای خوبش را در کنارم حس می کردم. هوا گرم شد منم بخاری اتاقمو جمع کردم.شب برف اومد.از سرما نتونستم بخوابم.فردا صبح مامانم چند بار رفت پشت پنجره زل زد به حیاط که سفید سفید شده بود.اونروز کمتر بهم غر زد.باید بخاری رو زودتر جمع میکردم. . هنوز کمی رژ لب روی لب هاش مانده بود. . نفس هاش در خواب آرام بود و سنگین. . گریس زیباترین موجودی بود که در عمرم دیده بودم. . زیر لب گفتم:"دوستت دارم." احبک..احبک..و البقیه تاتی -ااعجبک الشای؟/هل ترغبین ببعض الحلیب؟/و هل تکتفین-کما کنت دوما-بقطعه سکر؟ و اما انا فافضل وجهک من غیر سکر...
. خیلی آرام موهای قهوه ای اش را نوازش کردم. . گریس داشتم یک داستان کوتاه می نوشتم و به صدای باران گوش می دادم و همه اش از خودم می پرسیدم که پس کی گریس از دهکده بر می گردد. وقتی حرف زدن یادت میره دیگه چه فرقی میکنه شعر بگی یا داستان بنویسی.چه فرقی میکنی چه جوری فکر میکنی.چه فرقی میکنه صبحونه چی می خوری .کدوم ارایشگاه میری.تعطیلات عید را چگونه گذراندید.وبرای کی اهمیت داره روزگارت چه جوری میگذره و چقدر توی زندگیت حق انتخاب داری و اصلا زندگی شخصی داری یا نه و چه اهمیتی داره دستمال تو زیر درخت البالو گم شده... . یک مرتبه گریس پیداش شد. . آب قطره قطره از سر و روش می چکید. ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما . تمام بدنش خیس بود. . بلند بلند می خندید. . پرسیدم: "به چی این قدر می خندی؟" . گفت:"هیچی عزیزم" . "پس چرا این قدر می خندی؟" . "خیس آب شدم" . شور و شوقی که در صداش بود مثل بچه ای بود که در انبار علف غلت می زند. . گریس غذا خوردن گریس را دوست داشتم. . غذا خوردن گریس را دوست داشتم چون شاعرانه غذا می خورد. . منظورم اینست که.. . خب.. . تا به حال ندیده بودم کسی شاعرانه غذا بخورد. . گریس یادم است چندتایی گل سرخ کنار برکه سبز شده بود. . مثل خون بچه سرخ بودند. . یادم است که گریس یکی از آنها را چید و گذاشت لای موهاش و با چشم های آبی نگاهم کرد و گفت:"تا حالا دلت خواسته یه گل سرخ باشی؟" من بعضی وقت ها دلم می خواد یه گل سرخ باشم.بعضی وقت ها دلم می خواد اصلا هیچی نبودم.نبودم.بودم.دم.م.. . گریس رفتم حمام.گریس داشت دوش می گرفت. . گفت:"سلام عزیزم" . "داری دوش می گیری؟"
. "اوهوم" . صابون کشید روی تنش و بالا تنه اش صابونی شد. . زیپم را پایین کشیدم و بعد شلوار و .. . نشستم روی توالت و زور زدم. . همزمان با دیدن خودم در آن حالت سرتا پای دختر را هم برانداز می کردم و این یک حس جالب و بکر بود. در نیورک دیگر کسی این جور با تکبر به زن نگاه نمی کند.نگاهی که وراندازش می کند ،سبک سنگینش می کند حساب میکند چقدر گوشت در هر سینه و رانش دارد چقدر مو بر شرمگاهش و انحنای دقیق لمبرهایش چقدر است. چشم هایش را می بندد کمی سرگیجه دارد.در نیورک حتی لاتین ها این جور نگاه نمی کنند.یاد گرفته اند جلو این جور نگاه را بگیرند فهمیده اند که نباید جوری به زن نگاه کنند که سگ نر به سگ ماده نگاه می کند و نریان به مادیان و گراز نر به گراز ماده. 3 گریس نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم :"سلام گل قشنگم.چه طوری مرغ عشق نازم؟" . چه ت شده؟اگه خودت رو بذاری جای من می فهمی علافی یعنی چی؟ولی من نقشم رو اون قدر خوب بلدم بازی کنم که همه فکر می کنند سرم خیلی شلوغه. . نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم:"با این که بزرگترین نویسنده ی گمنام جهانم حریفم تو زندگی یه قوطی خالیه که با نوک پام هی بهش ضربه می زنم و نگاهش می کنم." از در بانک بیرون امد.رسید را گذاشت توی کیفش و خودنویسش را انداخت توی سطل زباله. -ماهی ...ماهی...بیا ماهی ببر...ماهی قرمز شب عید...خانوم شما ماهی می خوای؟ -می تونم دستامو اینجا بشورم؟ -ماهی می خوای؟ ماهی ها توی اب جایی برای حرکت کردن نداشتند 50 تا ماهی توی یه سطل کوچک با چشم های سنگی که انگار نور را به زور به درون خود میکشیدند. دستش را کرد توی سطل آب. چیزی توی شکمش تکان خورد .مترو توی ایستگاه ایستاد.خدا خدا می کرد چند نفری پیاده شوند.جایی برای حرکت کردن نداشت.دستش را گذاشت روی شکمش دوباره انگار یک ماهی ازین ور سطل خودش را رساند به طرف دیگر.از میان جمعیت خودش را کشید بیرون.روی نزدیک ترین صندلی نشست. -لواشک می خوای؟لواشک پذیراییۀ؟بسته ای هزار! بلند شد و به سمت اشپز خانه رفت. سه چهار تا شمع از کشو در اورد.گذاشت روی میزی که مهمان ها دورش نشسته بودند.رفت توی اتاق و در را بست.خیره شد به دسته ی در .صدای قدم هایی را شنید که نزدیکتر می شد. جلوی خانه که رسید قبل ازانکه در را باز کند، نگاهی به پنجرۀ باز اتاق کرد.چند قدم عقب رفت از پایین داخل اتاق دیده نمی شد فقط روزنامه های زردی که روی پنجره زده شده بود معلوم بود.حس کرد سایه ای از پشت پنجره گذشت. روزنامهها را از روی سکوی کنار در ورودی برداشت.از پله ها بالا رفت.پله ها هر روز بیشتر می شدند.کلید را چرخاند و با یک فشار در را باز کرد.انگار مهمانی دیشب هنوز تمام نشده بود.پنجره را بست. اب را باز کرد روی ظرف ها تا خیس بخورد.تا راحت تر بشود پوست میوه ها و ته سیگار های چسبیده را شست. اب داغ را باز کرد .گرمی اب را احساس نمی کرد.اب روی بدنش حرکت کرد.حس کرد چیزی توی شکمش تکان خورد.سعی کرد لکه جوهر را از روی دستش پاک کند.بعضی چیزها هرچقدر هم خیس بخورد راحت شسته نمی شود. وقتی وارد اتاق شد از روی عادت کلید برق را زد.می دانست قرار نیست چراغی روشن شود.قبض ها را از توی کیفش دراورد و گذاشت لای سررسید روی میز. جلوی اینه رفت اما تاریک تر ازان بود که بتواند خودش را ببیند.حوله را از تنش در اورد موهای خیسش را با کش بست. خوابید روی تخت و ملافه را کشید روی پاهایش. خیره شد به روبرو. دنبال چیزی توی تاریکی می گشت. چیزی انگار باید باشد ولی نبود. چشم هایش را بست.کسی به درخانه می کوبید.در با فشار باز شد. قدم هایی که نزدیک تر می شد. کسی پشت در اتاق ایستاده بود.صدای نفس های نامنظم و بلندی می امد.خیره شده بود به دسته در .در با فشار باز شد.روزنامه ها را گذاشت روی میز .پنجره را باز کرد.بیرون را نگاه کرد .کسی از پایین به بالا نگاه می کرد. چند قدم عقب رفت. یکی از پشت محکم تنه زد به او. کیسه ی ماهی ها از دستش افتاد زمین و پاره شد.چشم هایش را باز کرد. تمام ملافه و تخت خیس شده بود. دردی توی شکمش احساس کرد. نوری بیرنگ از پنجره ی نیمه باز به زور خودش را توی اتاق انداخته بود.همین طور که دراز کشیده بود ملافه را کنار زد.یکی سطل ماهی قرمزها را خالی کرده بود روی تختش.
. نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم:"می آی باهم بریم تو یه غار و ذرت بو داده بخوریم؟"یا بهش بگویم:"دوست داری سوار یه جفت ماهی قرمز بشیم و تا الاسکا شنا کنیم؟" . نمی توانم بگویم. . نمی توانم. . کار دیگری هم نمی توانم بکنم. . چون تن گریس بوی کافور می دهد. . و در تاریکی سرد یک جعبه دراز کشیده است. . شش فوت زیر زمین. Pursidandanag o menog i xrad Ku zamigkodamdusramtar Menog I xradpassoxkard Dudigarkasmard i ahlaw i a-winahped-is دانا از مینوی خرد پرسید کدام زمین اسیب مند تر است مینوی خرد پاسخ داد آن زمینی که مرد پارسای بی گناه را در آن زمین بکشند آن زمین نا شاد تر است. 4 گفتم:"بیا اینجا" . گریس گفت :"چشم قربان" . هر دومان زدیم زیر خنده. . گریس خیلی آرام به سمتم آمد و در آغوشم جای گرفت.تنش انگار قالب دست هام بود. . آهسته زمزمه کرد:"چی می خوای؟" . به سختی صداش را می شنیدم. . گفتم:"تو چرا اینقدر قشنگی؟" چیستی زیبایی:علی رامین . گریس نخودی خندید. . 5 ..و از آن به بعد به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.
1.ریچارد براتیگان؛برای ادنا:نامه ای عاشقانه از بیمارستان ایالتی؛ترجمه مهدی نوید؛تهران:چشمه؛1387. 2-ماریو بارگاس یوسا؛سور بز؛ص 17 3-نزار قبانی(دوستت دارم..دوستت دارم..و الی اخر/-خوشت امد از چای؟/کمی شیر نمی خواهی؟/و چون همیشه فقط به یک حبه قند اکتفا می کنی؟/اما من چهره ی تورا بی هیچ قندی دوست دارم) ۴-خودم.اسفند 90 5-مینوی خرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط زهرا سادات آقامیری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زهراسادات آقامیری
دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی ______________________ دیگر در انتظار کسی نیستم انکه می آید اخرین نفر نیست... |
|
RSS
|